حكيم زجاجى

1113

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

تو را آيد اين نامهء نابكار * ميان بزرگان لشكر به كار سه مرد و دو زن بود با بدسگال * در آن بيشه شد بدنشان چون شگال نكوهيده ميل ره روم داشت * ز دور فلك اختر شوم داشت بدانديش بابك در آن بيشه بود * پى روم ، جانش پرانديشه بود فرستاده برگشت دل پر ز درد * سخن‌هاى آن بدنشان ياد كرد به افشين سخن‌هاى بابك بگفت * كه در بيشه مىگردد آن سگ نهفت جفاپيشه بابك در آن بيشه رفت * ببين تا چه‌ها بر جفاپيشه رفت در آن بيشه مىگشت گبر دلير * تو گفتى كه بد بدگمان شرزه‌شير به راه اندرون چشمهء آب ديد * چراگاه و جاى خور و خواب ديد به پيش لب چشمه آمد فرود * همىكرد جان‌آفرين « 1 » را درود خبردار شد لشكر شهريار * كه بودند گردان در آن مرغزار چو ديدند بر آب آن چند مرد * بگشتند مانندهء باد و گرد فرس شه‌سواران برانگيختند * به خورشيد بر ، خاك مىريختند چو گرد سواران به گردون رسيد * بر آن چشمه آن گبر ماجون ( ؟ ) بديد هم اندر زمان گشت بابك سوار * زنش نيز با آن سگ نابكار به بيشه درون شد چو روباه پير * رسيدند بر چشمه مردان مير گرفتند آن چند كس را و بست * از ايشان جز از بابك وزن نرست در آن بيشه مىگشت بابك نهان * پرانديشه از كارهاى جهان يكى پير دهقان در آن بيشه بود * كز او شير غران پرانديشه بود شنيدم كه بد سهل سنباط « 2 » نام * سرافراز مردى بدى خويش‌كام حصارى بد او را بزرگ و بلند * بر آن قلعه بد جاى آن ارجمند يكى [ پير ] بد نامدار و امين * به بابك سپردى خراج زمين نبودى به دل با بدانديش يار * به فرمان او كرد از آن پيش كار برش مير افشين فرستاده بود * ورا بىكران وعده‌ها داده بود كه گر بابك آيد [ به پيشت ] فراز * بگيرش ، مكن رنج بر ما دراز

--> ( 1 ) به نفرين ( 2 ) سقيلط